تبليغاتX
به تو نامه می نویسم
شایان جان:

بگو یادت نرفته تموم لحظه های خوش با هم بودنو بگو تو هم شبای بی من

 خوابت نبرده .اون لحظه که برای تقدس نگاهت دلم به سجده می افتاد شاید

 به چشم تو من خیلی حقیرم کاش دست غارتگر زمونه منو به مرثیه ی غم

 ندیدنت دعوت نمی کرد کاش کمی زمان به عقب بر می گشت کاش

شبای با تو بودن تموم نمی شد کاش ....اما هزاران افسوس که جز غم

 کسی یارم نیست محبتهای تو بی انتها نگاهت زلال رود نقره ای صدات به

 لطافت و پاکی یاس و غم من به وسعت دل شقایق

 من دیوانه وار تا بی انتها دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 16:33  توسط مریم  | 

میخوام بگم دوست دارم اندازه ی همه ی شقایق ها می خوام بگم اون لحظه ای که میبینمت دلم میلرزه چشمام معصومانه نگاهت میکنه قلبم تند تند به استقبالت میاد دلم برات تنگ میشه وقتی تو بیغوله ی روزگار تنهام میخوام بگم اینجا عشق تو برام نرخ جونه و من چه صبورانه جون میدم اینجا من غریبم با همه اما عشقت غربتم و گرفته کاش میدونستم کجای این آسمونی من از تو فقط یه نشونی دارم یه صدا که منو میبره تا رویا عزیز شبای بی کسیم بگو تو یه روز همه کسم میشی اگه صدارو ازم بگیرن بگو با چطوری تو این آشفته بازار من عاشق بمونم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:1  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 19:5  توسط مریم  | 

  سوگند بعد از تو ياري نگيرم به همين دوست داشتن قانعم .........

  بخاک خفته ام سوگند به عشق پاکمان و به خاطرات گذشته مان و به 

 مقدمترین کلمات که همانا عشق می باشد سوگند که بعد از تو به دیگری

  دل نخواهم بست ...

  دستانم گرمی دست دیگری را احساس نخواهد کرد...

  واما  تا زمانی که لبانم به ثنای روی توست و چشمانم درپی تو اشک ریز است

  و دستانم شاخه های گل میخک را به گورستان عشق اهدا کند

  تنم درجامه سیاه خواهد بود و جز درکنار مزار عشقمان منزلگه دیگری

  نخواهد داشت!...

  آه... عشق ,با خاک همدم شادم چون تو را دارم

  شاد از جهان در گذرم چون تو را خواهم داشت...

  به زندگی ... به امید... به وفا داری تو درود می فرستم

  ولی افسوس که گویا گورستان غم انگیزی در پیش است...

 

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 19:3  توسط مریم  | 

 

منتظر نباش كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام

كه عزيز باراني ام را

در جاده اي جا گذاشتم

يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم

توقعي از تو ندارم ...

اگر دوست نداري

در همان دامنه ي دور دريا بمان

هر جور تو راحتي... باران زده ي من...

همين سوسوي تو

از آن سوي پرده ي دوري

براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست...

من كه اين جا كاري نمي كنم
 ...
فقط گهگاه

گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم
 ...
همين...

اين كار هم كه نور نمي خواهد
 
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي

حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم

باران مي آيد...

صداي باران را مي شنوي
...؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 19:3  توسط مریم  |